استاد در پاسخ او گفت :"به گندم زار برو و پرخوشه ترين شاخه را برايم بياور اما در هنگام عبور از گندم زار به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي و خوشه اي را بچيني ...
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آري... با عشق هر آنچه را كه بخواهيد مي توانيد به دست آوريد ...
دَوست دارم چشمانم را به چشمانت بیندازم وبا تمام وجود به تو برستانم که دوستت دارکم . دوست دارم نگاهم را به نگاهت بیندازم وبه پاکی چشمانت قسم بخورم که تا ابد با تو می مانم و بی تو می میرم.
**********************************************
وقتی گریه میکنم تورا میان اشک هایم می بینم ولی اشکها یم را پاک میکنم تاکسی تورا نبیند.
**********************************************
تورا، عشق تورا با کسی قسمت نمیکنم تو سهم من از بهشتی تو آن قدر با طراوتی که دریا و باران هم به آن حسادت می کنند. سر بر روی عشقت می گذارم و آهسته میگویم دوستت دارم. **********************************************
همیشه دوست داشتم ابر باشم چون فقط ابر است که شهامت دارد که هر وقت دلش گرفت جلوی همه گریه کند.
**********************************************
لحظه ها را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم ولی وقتی رسیدیم فهمیدیم که خوشبختی همان لحظه هاست پس بیایید قدر لحظه لحظه زندگی خود را بدانیم.
**********************************************
آن روزعاشقانه ترین نگاهم را سوار قایق کردم و پارو زنان به سوی ساحل نگاه تو فرستادم ولی تو چشمانت را بستی و قایق من غرق شد.